خیال خام(۳)

قسمت دومقسمت اول

خیال خاممدتی که بر بالینم نشستم و تن بی‌روحم را نگاه کردم حوصله‌ام سر رفت؛ فهمیدم حالا حالاها از کما بیرون بیا نیستم! نگاهی به اطراف کردم تا خودم را سرگرم کنم ولی جز آه و ناله بیماران چیزی دیده نمی‌شد. تصمیم گرفتم از آنجا دور شوم، از در بیمارستان که خارج شدم احساس کردم محدودیت‌های زمانی و مکان‌ام برداشته شده و به هر جا و هر زمانی که بخواهم می‌توانم بروم! خواستم به دوران کودکی برگردم که همین هم شد!

آخ که بودن پدر و مادر چه نعمتی بود! کودکی خودم را کنار مادرم دیدم که داشتیم بازی می‌کردیم و من چقدر شاد و خوشحال بودم. در که باز شد پدرم با آن چهره همیشه خندانش وارد شد و با من و مادرم سلام و علیکی کرد که باز مادر تا چشمش به شلوار و کفش های پدرم افتاد غر زدن‌های همیشگی‌اش را شروع شد که می‌گفت: با آن شلوار و کفش‌ها توی خونه نیا همه جا گلی می‌شود، من که هر روز نمی‌توانم خانه را تمیز کنم. مادرم حق هم داشت چند سالی بود کوچه‌ی ما توی گل و لای فرو رفته بود و دائم ماشین‌ها که از آن می‌گذشتند توی گل و لای گیر می‌کردند. آن سال هم بخاطر دارم باران هر روز می‌بارید؛ گویی که این نعمت الهی همچون عذابی به اهالی کوچه ما نازل شده بود!

رو به پدرم کردم و پرسیدم: پدر پس تا به کی قرار است کوچه‌مان در این وضعیت بماند؟ که پدر با لحن عاجزانه گفت: چند باری با حاج‌حسن به شهرداری رفته‌ام ولی همش امروز فردا می‌کنند. نامسلمان‌ها حتی گوش به حرف‌های حاج‌حسن هم نمی‌دهند، لااقل احترام ریش سفید و آن مکه رفتنش را هم نگه نمی‌دارند! بعد پدرم گفت: اینطور نمی‌شود باز فردا باید شهرداری برویم!

فردا که رسید پدرم همراه حاج‌حسن و چند نفر دیگر به شهرداری رفتند. وقتی پدرم به خانه رسید از چهره‌اش خواندم که اتفاق خوبی افتاده، گفت: بالاخره موافقت کردند و گفتند: اگر نصف هزینه را پرداخت کنید همین فردا آسفالتش می‌کنیم. اهالی با چه شور و شوقی مبلغ را جمع کردند و راهی شهرداری شدند و بعد از پرداخت منتظر شدند تا فردا برسد! ولی یک ماه گذشت و هر روز یک بهانه می‌آوردند تا اینکه طاقت اهالی طاق شد، تصمیم گرفتند جمع شوند و به شهرداری رفته و با شهردار حرف بزنند. بلکه شهردار راضی شود و دستور آسفالت کوچه‌مان را دهد! چند باری رفتند و آمدند ولی شهردار پیدایش نبود! هر دفعه یک بهانه جدید! بار آخر گفته بودند شهردار برای نظارت به کاشت گل و گیاه در خیابان‌ها رفته انجام وظیفه کند! آخر سر با کلی واسطه توانستند با شهردار رو در رو حرف بزنند.

شب آن روز پدرم که از دیدار با شهردار همراه باقی اهالی بازگشته بود حس خوبی داشت و می‌شد خوشحالی‌اش را که در چهره‌اش موج می‌زد دید. رو به من و مادرم کرد و گفت: فردا آسفالت کوچه حتمی‌ست دیگر راحت می‌شویم! مادر پرسید: چطور؟ پدرم شرح ماجرا را تعریف کرد و گفت وقتی شهردار همه‌ی اهالی را یک جا دید گویا حساب کار دستش آمد و با آوردن چند بهانه آخر سر گفت فردا حتماً آسفالت می‌شود.

صبح فردا بود که صدای ماشین‌های شهرداری از خواب بیدارم کرد. داشتند محله را آسفالت می‌کردند و خود شهردار هم برای شروع کار و سرکشی آمده بود. غرق در کودکی‌هایم داشتم به این فکر می‌کردم وقتی اتحاد جواب می‌دهد چرا اهالی از ابتدا سراغ این کار نرفته بودند؟ آیا نمی‌شود همیشه این اتحاد را حفظ کنند تا حق‌شان را بگیرند؟ که صدای نامفهوم همیشگی باز اوقاتم را تلخ می‌کرد چون نمی‌دانستم چه می‌گوید ولی حالا که از آینده به گذشته برگشته بودم و کودکیم را می‌دیدم، فهمیدم که چه می‌گوید؛ صداها واضح‌تر میشد: “زهی خیال خام”

حتماً ببینید:  خیال خام(۴)

https://farazahmadi.ir/?p=2044

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


حجم فایل نباید بیش از 15 مگابایت باشد.