خیال خام(۵)

قسمت چهارمقسمت اول

خیال خاماز کودکی دردی با من بود که گه‌گاهی صداهای نامفهومی می‌شنیدم ولی اثری از صاحب صدا نبود، داشتم خودم را می‌باختم که تصمیم گرفتم برای بار هزار و یکم هم که شده سری به دکتر بزنم، شاید اینبار دوای دردم را یافته باشد… با داروی تاریخ گذشته ای به کما رفتم و حال دارم دوران کودکیام را سیر میکنم…

چند سالی از تاریخ زندگی‌ام را جلو‌تر آمدم، رسیدم به زمانی که اوضاع اقتصادی به هم ریخته بود و همه چیز داشت گران و گرانتر می‌شد و ما دیگر از عهده هزینه‌های جاری و اجاره خانه‌ای که هر سال اضافه‌تر می‌شد بر نمی‌آمدیم تا اینکه پدر و مادرم مجبور شدند قید شهر نشینی را بزنند و به شهرک‌های تازه تأسیس مهر نقل مکان کنیم.

اوایل اوضاع خیلی سختی داشتیم. چرا که از یک محل نسبتاً با نظم به یک محل شدیداً بی‌نظم نقل مکان کرده بودیم! از همه بدتر هم نه مسیر درست و حسابی داشت، نه تاکسی و مینی بوس به آنجا سر می‌زدند و از طرفی خانه‌ای که تحویل داده بودند هم تکمیل نبود و ما دچار بی‌مهری مسکنی بنام مهر شده بودیم.

کودکی‌ام را می‌دیدم که با ناراحتی از پدرم می‌پرسید؛ پدر جای بدتر از این سراغ نداشتی؟ که پدر با ناراحتی جواب می‌داد: پسرم همین‌قدر پول برایمان مانده بود! دیگر بحث را کش ندادم چون می‌دانستم پدرم راست می‌گوید و او هیچگاه راضی نمی‌شود من و مادرم در جای بدی زندگی کنیم.

یک روز که از مدرسه به خانه می‌آمدم در راه خبر خوشی شنیدم آن هم خبر تأسیس سازمان اتوبوس‌رانی در شهرمان بود. آخر می‌دانید، شهرمان هنوز سازمان اتوبوس‌رانی نداشت… از پدرم شنیده بودم که اگر این سازمان تأسیس شود دیگر مشکل ترددمان حل خواهد شد… پس با خوشحالی به خانه رفتم و این خبر را به پدر و مادرم دادم.

چند سالی را با این خبر مسرت بخش سپری کردیم ولی دیگر به این نتیجه رسیدیم که لابد این خبر سر کاری بوده و حتماً مسئولی خواسته محض خنده هم که شده با مردم شوخی کند. و باز من با خودم فکر می‌کردم که چرا نباید شهری به این بزرگی یک سازمان اتوبوس رانی داشته باشد؟ که باز صدایی که همیشه آزارم می‌داد سراغم آمد امّا حالا میدانستم که آن صدا چه میگوید؛ “زهی خیال خام”

حتماً ببینید:  خیال خام(۶)

https://farazahmadi.ir/?p=2055

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


حجم فایل نباید بیش از 15 مگابایت باشد.