خیال خام(۶)

قسمت پنجمقسمت اول

خیال خاماز کودکی دردی با من بود که گه‌گاهی صداهای نامفهومی می‌شنیدم ولی اثری از صاحب صدا نبود، داشتم خودم را می‌باختم که تصمیم گرفتم برای بار هزار و یکم هم که شده سری به دکتر بزنم، شاید این بار دوای دردم را یافته باشد… با داروی تاریخ گذشته ای به کما رفتم و حال دارم دوران کودکی‌ام را سیر میکنم…

هر چه بزرگتر می‌شدم مشکلات اطرافم نیز بزرگتر می‌شدند یا احتمالاً من بیشتر متوجه حضور آنها در زندگی شده و درکشان می‌کردم! من روزهای بارانی شهرم را خیلی دوست داشتم چرا که همیشه حس و حال خوبی را به من می‌داد ولی از آنجا که سنم قد نمی‌داد پدرم نمی‌گذاشت تنهایی در شهر قدم بزنم، مخصوصاً در روزهای بارانی…!

یک بار که بیش از اندازه به پدرم اصرار کردم که مرا در یک روز بارانی به بیرون ببرد، پدرم با جوابی که به ظاهر شوخی می‌آمد گفت: روزهای بارانی در این شهر سیل جاری می‌شود! حرفش را زیاد جدی نگرفتم چرا که آن قدری باران نباریده بود که سیلی جاری شود و در نهایت پدرم دست از مقاومت برداشت و به اتفاق هم بیرون رفتیم.

همه چیز به نظر خوب پیش می‌رفت و هوا هم هوای بارانی خوبی بود و من نیز داشتم به این نتیجه می‌رسیدم که پدرم سرکارم گذاشته بود، با این باران اندک سیل کجا بود!؟ کم‌کم که به مرکز شهر نزدیک می‌شدیم حس کردم حق با پدرم است چرا که آب داشت کفش‌هایم را می‌بلعید! به خیابان که نگاهم افتاد دیدم چرخ‌‌‌های ماشین‌ها را هم آب بلعیده! و چیزی که برای من تعجب‌آور بود این بود که آن قدری باران نباریده بود که این اتفاقات رخ بدهد.

حتماً ببینید:  خیال خام(1)

به اصرار من به همراه پدرم به یک میدان دیگر شهر نیز رفتیم آنجا هم وضعیتش بهتر از میدان قبل نبود. وقتی از پدرم علت را پرسیدم اطلاعات چندانی نداشت ولی می‌گفت آن زمان که این جوی‌ها را کوچک می‌کردند، «عده‌ای از مردم به شورا و شهرداری اعتراض کرده بودند که این کار چنین عاقبتی به همراه خواهد داشت ولی آنها گفته بودند که باران کجا بود؟ لطف الهی است ببارد هم آن قدری نخواهد بود که سیلی جاری شود.» ولی حال داشتم می‌دیدم که حق با مردم بود…!

از حرف‌های مردم هم می‌شنیدم که وضعیت تنها جاده ترانزیت شهرم هم مساعد نیست چرا که آنجا را هم آب گرفته! و در این حین با خود فکر می‌کردم که قطعاً مسئولین الآن دارند فکری به حال این وضعیت می‌کنند تا قبل از باران بعدی دیگر چنین مشکلی پیش نیاید! که باز صدایی که همیشه آزارم می‌داد سراغم آمد امّا حال که سال‌ها از آن ماجراها می‌گذرد، میدانستم که آن صدا چه میگوید؛ “زهی خیال خام”


https://farazahmadi.ir/?p=2058

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


حجم فایل نباید بیش از 15 مگابایت باشد.

یک دیدگاه به “خیال خام(۶)”