کارتن خواب

چاپ شده در شماره ۲۰۲ هفته نامه قافلان

کارتن خوابتیک تاک ساعت شکسته‌ای که از لابه‌لای زباله‌ها پیدا کرده بود، ریتم تندی به خود گرفته بود که آغاز روز نو دیگر را به او نوید می‌داد و با صدای دلنوازش، بی‌مهابا فریاد می‌زد تا خواب خوش و رویای بی حد و مرزش، که در زندگی واقعی خود نمونه‌اش را پیدا نمی‌کرد، برباید.

با دستان مردانه ولی کوچک خود چشمانش را مالشی داد و نگاهی به اطراف انداخت، دفتر و کتاب نم‌دارش را دید و یادش آمد شب گذشته حین خواندن‌، خوابش برده و باران ناجوانمردانه چند قطره‌ای نثارش کرده است.

دفتر و کتابش را جمع و جور کرد و کارتون زیر‌اندازش را هم تا زد و داخل گونی‌ای که کوله بار زندگی‌اش در آن بود و از خود او هم بزرگتر به نظر می‌رسید گذاشت و مثل هر روز آماده‌ی به دوش کشیدن گونی خود شد.
اما قبل رفتن مثل همیشه نگاه‌اش را به سوی شرق دوخت و منتظر زیباترین منظره‌ای که هر روز برایش تازگی داشت، ماند.
صحنه‌ای که برای امثال من و تو تکراری بیش نیست چرا که خود را چنان در ریتم تند زندگی گم کرده‌ایم که نمی‌دانیم روزمان چطور شب و شب‌مان چطور روز می‌شود! ولی برای او طلوع آفتاب و منظره حیرت انگیزش گویی الهام بخش تولدی دیگر بود.

وقتی از تماشای بهترین صحنه روزش که نشان از اوج زیبایی، آفرینش و خلقت داشت، فارغ شد در چهره‌اش نور امیدی موج می‌زد که نشان می‌داد همچنان به دنبال زندگی گم شده‌‌ی خود می‌گردد. چون باور این را نداشت که آمده تا عمری را در میان خوشبختی‌های دیگران بسر کند و از پسمانده‌های آنان گذران زندگی کند…

چند سالی که گذشت، دیگر آن آب و تاب سابق در چهره‌اش پیدا نبود، دفتر و کتاب دیگر در گونی‌اش جایی نداشت و حتی آن منظره الهام بخش نیز بر او تاثیری نداشت!
گویی باورهایش رنگ باخته بود و این واقعیت را پذیرفته بود که برای همین کار متولد شده است و روز و شب را باید بدنبال تکه‌ای نان باشد و از کسی شکوه‌ای نداشته باشد ولی همچنان در قعر وجودش منتظر جرقه‌ای برای تغییر بود.

او می‌دانست که تنها معجزه می‌تواند مسیر زندگی‌اش را تغییر دهد و همین او را آرام و به زندگی امیدوار می‌کرد… .

حتماً ببینید:  خیال خام(۱)

https://farazahmadi.ir/?p=2003

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


حجم فایل نباید بیش از 15 مگابایت باشد.